شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

یلدای من

در یخچال رو باز کردم،
یه دونه لیمو شیرین، یه دونه نارنگی خیلی خسته و یه دونه انار توش پیدا کردم.
با یه بشقاب و چاقو نشستم وسط اتاق.
با خودم گفتم: می تونست خیلی بدتر از این هم باشه!
.
.
احساس خوشبختی کردم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

1 نظر:

ناشناس گفت...

کباب شدم.
ولی خودمونیم ها ، خوشبختی همین چیزهاست. نه ؟